سلام دوستان
اگه دوس دارین عکسای من دوستامو ( دوستای خدمتیم) تو خوابگاه پادگان ببینین برید تو ادامه مطالب
ادامه مطلب...
http://i14.tinypic.com/6to0f95.jpg
http://i5.tinypic.com/8a1cjmb.jpg
http://i17.tinypic.com/85xj4hg.jpg
http://i7.tinypic.com/6jd526w.jpg
http://i1.tinypic.com/6ouy920.jpg
http://i10.tinypic.com/8fe1pqx.jpg
http://i10.tinypic.com/87bx2z5.jpg
هرچي كل شقايق رو خاك مجنون مي زارم
اگه تو از تو پيشم بري من خودم و گم مي كنم
يه عمر تو رو شرمنده حرفاي مردم مي كنم
اگه تواز پيشم بري شمعدونيا دق مي كنن
شكايت عشق تو رو به مرغ عاشق مي كنن
اگه تو از پيشم بري پنجرمون بسته مي شه
يه دل با صدتا آرزو از زندگي خسته ميشه
شطحيات: و آن کارگردان ، سه گونه فيلم بساختي:
يکي را هم کارگردان دانستي پايانش را و هم تماشاچي.
يکي را فقط کارگردان دانستي و نه تماشاچي.
يکي را نه کارگردان دانستي و نه تماشاچي.
- و آن سومين فيلم ، منم !علي رغم اظهارات جناب آقاي «سيروس مقدم»، کارگردان محترم سريال (ايسنا) در مصاحبه با «اغماء» (ببخشيد… برعکس بايد مي نوشتم!) مبني بر عدم اطلاع تمام عوامل دست اندرکار ساخت اين مجموعه تلويزيوني از پايان داستان ؛ خوشبختانه نگارنده از آنجا که سوئنظر کرده است و با عوام فرق دارد، از طريق «سيمکارت الياس» (يا «الياس کارت» معروف) که هميشه و در هر لحظه مي تواند مشترک مورد نظر را در دسترس قرار دهد، توانست با يکي از عوامل وابسته به «الياس» تماس برقرار کند و از چند و چون پايان اين سريال ديدني باخبر شود.
پايان سريال اغماء: با اطلاع يکي از اهالي محل که چشم بصيرت دارد (از همان چشم هايي که در سريال سال قبل بود) در يک عمليات غافلگيرانه ، «الياس» به همراه جمعي ديگر از اراذل و اوباش محله دستگير و روانه زندان مي شوند. موبايل وي نيز به نفع شرکت مخابرات براي کمک به بهبود سيستم مکالمات تلفني ، ضبط و مصادره مي گردد. «دکتر جودت» به خاطر اين که خانم «خانم دکتر برديا» به او گفته است: «بي شعور» و او را شناخته است از ازدواج با وي منصرف شده و به باغ عمه اش پناه مي برد و کمي سرخورده مي شود.
در همين هنگام الياس به شيوه اي خاص از دست ماموران فرار کرده و به باغ عمه دکتر جودت مي رود و در قالب يکي از دوستان وي ، زنگ در باغشان را در يک روز باراني پاييزي به صدا درمي آورد و يک مجموعه تلويزيوني ديگر براي رمضان سال ديگر در ذهن سيروس مقدم کليد مي خورد. «دکتر پژوهان» نيز به خود مي آيد و با وساطت «حاج يونس» با دکتر برديا ازدواج نمي کند و خواستگار «هستي» مي شود که در همين هنگام ، جرقه ساخت يک مجموعه ديگر در ذهن کارگردان سريال «ميوه ممنوعه » براي سال بعد زده مي شود.
پیام اخلاقی سریال
اي بسا ابليس آدم رو که هست
پس به هر دستي نبايد داد دست
-----------------------------------
تنها كساني كه مارا ميرنجانند. عزيزاني هستند كه هميشه كوشيده ایم از ما نرنجند.
------------------------------------
پس از آخرین دیدار با دوستانت یادت باشد که ، به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
----------------------------------------
سعي کن يک مشت آب را در دست بفشاري. خواهي ديد که بسرعت ناپديد مي شود. اما اگر به آرامي دست ات را در همان آب رها کني مي بيني که با تمام وجود آب را حس مي کني
-----------------------------------
اگر هميشه همان کاري را که انجام داده ايد تکرار کنيد ، چيزي بيش از آنچه تا کنون به دست آورده ايد، به دست نخواهيد آورد.
-----------------------------------------
بعضي فکر مي کنند منصفانه نيست که
.خدا کنار گل سرخ خار گذاشته است
.بعضي ديگر خدا را ستايش مي کنند که کنار خارها گل سرخ گذاشته است
-----------------------------------
خطر متفاوت بودن را بپذيريد اما بياموزيد بدون جلب توجه متفاوت باشيد.
-------------------------------------------
در پناه حضور سبز تو ، طوفان غم ، مرا جا می گذارد . در کنارت ژرفای آرامش را احساس میکنم و بی تو سیل بی رحم تنهایی مجالم نمی دهد
---------------------------------
اگر از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد ...
-------------------------------------
اگر مي دانستي چه قدر دوستت دارم
هيچ گاه براي آمدنت باران را بهانه نمي کردي
رنگين کمان من!!!
--------------------------------------
ادامه مطلب...

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي مي
توانيم عاشق شويم اگر سعي کني
ادامه مطلب...
دانستی که این تکاندن ، مانند تکاندن برف از روی شانه های آدم برفی بود

* تركه يه پليس رو ميكشه زنگ ميزنه 110 ميگه:ميبينم كه 109 نفر شدين ------
* ترکه به زنش میگه برو مهرتو بزار اجرا خونه بخریم!
* ترکه شيلنگ اب ميگيره روي تلويزيون ميگه نگفتم اينجا فوتبال بازي نکنيد.
* در ادامه ي طرح امنيت اجتماعي،حوزه ي علميه قم اعلام کرد:براي تسريع در شرعي شدن روابط دختران و پسران،طرح آخوند نا محسوس اجرا مي شود
،*** آدمک آخر دنياست بخند آدمک مرگ همينجاست بخند دست خطي که تو را عاشق کرد شوخي کاغذي ماست بخند آدمک خر نشوي گريه کني آن خدايي که بزرگش خواندي بخدا مثل تو تنهاست بخند
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفای من گردد
يک سبد بوی گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بی رنگ و رياست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نويسم ای يار
خانه ما اينجاست
در فضای سرد وبی روح اتاقم نشسته بودم زانوانم را بغل کردم واشکهايم
گونه هايم را نوازش می کرد
در امواج پر تلاطم نگاهم چشمانم را به دور دستها سپردم خاطرات سپيد زمانه را به ياد می آوردم
زمانی که در جنگل عشقت پا نهادم دستانم از سرود پرندگان زيبای دلت پر از آواز شده بود
با تو بودن برايم يک لذت زيبايی بود که باران با نم نم بهاری می باريد
نوای غمگينی از دلم به گوش می رسد که سرود غمگينش از دوری توست
ای سردار صبح زندگی ام مگر می شود به تو فکر نکرد يا تو را از ياد برد
زمانی که با تو بودم غم دل را خود حبس کردم و برای سرودن سرود زيبای عشقتا هفت آسمان خدا رفتم
تو بمن می گفتی:
می توان ساده خنديد می توان از سادگی دل ناز شقايق ها خنديد
می توان صبح شد وخورشيد را بر فراز دل گذاشت می توان عشق را به همه آموخت...
می توان آواز شد وسرود زيبای بهاری را خواند می شود غم را به سادگی قاصدکها فروخت.......
می توان عاشقی کرد می توان عاشق شد می توان ترانه ی عشق را به همه آموخت
ميتوان گيتار زمانه ی دل را نواخت........
با سر دان اين سرود زيبايی دلت را فهميدم
فهميدم می توان از يک کلمه همه چيز را ساخت
با سردان اين کلمات نگاهم را از دور دستها بر می دارم و سرم را بر زانوانم می گذارم و با تنهايی خويش تو را قسمت می کنم

سلام دوستای عزیز لیستی از سایتهای قرآنی و مذهبی رو گذاشتم تو ادامه مطالب
دیدنش بی ضرر نیست
ادامه مطلب...
اهل شیرازم،
روزگارم خوش نيست،
کفش جامپی دارم،
موی رپی،
شلوار بي رنگی.
عينکی دارم بهتر از دود ماشين،
دوستانی چون من همه علاف،
و پاچه شلواری که در اين نزديکیست.
من علافم،
پاتوقم چندتا پاساژ،
کيف پولم خالی،
زنجيری تسبيه من،
گشت از پشت سر من پيداست،
همه ژلهای سر من متبلور شده اند...
البته باشه بعد خودمو کاملتر معرفی میکنم
جان فدا کردن براي دوست چندان مشکل نيست،پيدا کردن دوستي که ارزش جان فدا کردن را
داشته باشد مشکل است
ادامه مطلب...

. 
